تبليغاتX
DaisypathAnniversary Years Ticker من و آرش
دوستای خوبم

از محبتتون خیلی خیلی ممنونم

واقعا نمی دونم چه جوابی بدم.

منو ببخشید اما

بچه ها من واقعا دیگه نمی خوام بنویسم

حداقل تا مدتی نمی خوام بنویسم

شایدم یه روزی یه جای دیگه ای دوباره شروع کنم

اما الان خیلی تو ذوقم خورده

اون آرامشی که وبلاگ نویسی برام داشت دیگه الان نداره

نه به خاطر حرف های بد دیگران نمیگم به خاطر اینکه خودم دیگه از نوشتن لذت نمی برم یا از اینجا نوشتن لذت نمی برم

 

من تازه فهمیدم دنیای وبلاگ چه دنیای بزرگیه و چقدر ادم هایی توش هستن که ما نمی شناسیم و نمی فهمیمشون

اما حتما حتما میام و به همتون سر میزنم

من دو هفته ای نیستم اما وقتی برگردم پیش تک تکتون میام

منو یادتون نره ها

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 مرداد1387ساعت 12:2  توسط هانیه  | 

* دوستای خوبم خییییییییلی خیلی از محبتاتون ممنونم منو ببخشید که در مقابل این همه مهربونی شما سکوت کردم

اما اخه حرفی برای گفتن ندارم جز تشکر! و راستش نمی خوام دیگه زیاد درگیر اینجا بشم تا نتونم دل بکنم

مطمئن باشین تا یکی دو روز دیگه  که این حالت پیچیده ی بد در من از بین بره میام به همتون سر می زنم

خوب منم خیلی دلم براتون تنگ میشه

بازم مرسی خیلی خوبین

 

سلام بچه ها

تو این چندین ماه وبلاگ نویسیم گاهی چرت و پرت برام میومد اما هیچ وقت برام مهم نبود اما الان دیگه واقعا خسته شدم

دو برابر کامنت هایی که شما دیدید کامنت خصوصی داشتم که نصفش بیخود بود!

من عاشق اینجا هستم و عاشق شما

به خدا نمی دونین الان با چه بغضی دارم می نویسم

اما اینجا برام شده مثل خونه ای که دزد زده و دیگه اصلا توش آرامش ندارم

من همیشه فکر می کردم فقط دارم برای شما می نویسم اما فهمیدم اینطور نیست و کسایی هم میان اینجا که ...

من هیچ وقت دشمن نداشتم و بلد نیستم با همچین آدمایی چه کار کنم

از خوندن این همه حرف های سرشار از بی احترامی واقعا خسته شدم

من حوصله ی جنگیدن ندارم

من اومده بودم که برای دل خودم بنویسم غافل از خیلی چیزای دیگه

تمام حس اعتمادمو از دست دادم

آرامشمو از دست دادم

دیگه برای باز کردن کامنتهام ذوق و شوق ندارم

دلم نمی خواد اینقدر تو زندگیم فضولی بهشه

دلم نمی خواد بهم بی حرمتی بشه

دلم نمی خواد اینجارو از دست بدم

دلم نمی خواد شماها رو از دست بدم

دلم نمی خواد سکوت کنم

دلم نمی خواد دیگه ننویسم

اما ... با همه ی اینا

دیگه نمی تونم بنویسم.

***********

آآآآآآآی دشمناااااااا شما ها بردید

دل یه ادمو که هیییییییچ کاری به کارتون نداشت شکستید

برین شادی کنین

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 مرداد1387ساعت 10:48  توسط هانیه  | 

سلاااااااام

وای چه تعطیلی دلچسبی بود بسی لذت بردیم

اصلا چه معنی داره فقط جمعه ها تعطیل باشه من فهمیدم که اگه از چهارشنبه تا جمعه تعطیل باشه خیلی دل انگیز تره

************

چون حرف ها بسیار بسیار زیاده و فرصت من اندک  سعععععععععععی می کنم که مختصر بنویسم انشاااالاه

* سه شنبه ماشین دست آرش بود و قرار بود بیاد دنبال من و با هم بریم خونه اما آرش ساعت ۴ اینا اومد و ماشینو داد به من و گفت تو برو خونه من میرم شرکت کلی کار دارم! و این در صورتی بود که ما عروسی دعوت بودیم یه جای دور و قرار بود همه ی بروبچ ساعت ۷ اینا با هم راه بیافتیم... خیلی دلم گرفت که باید تنهایی برم خونه خصوصا که اون تاپی که ۱۰ بار رفت خیاطی و برگشت بالاخره اندازم نشد و من اصلا نمی دونستم چی قراره بوشم

تو راه داشتم لباس هام رو مرور میکردم

یه پیراهن تنگ و بالای زانوی ساده سرمه ای ... خوب و شیک و خانومانه است اما جوراب شلواری سورمه ای ندارم !

یه پیراهن کرم قهوه ای زیر زانوی فون  مارک دار بسیار گران !! اما... کمی تپلی تر نشونم میده و تازه مشکلات اخلاقیشم زیاده و پیش دوستای آرش یکمی باهاش معذب میشم ! البته ارشم زیاد دوسش نداره نه به خاطر مشکلات اخلاقیش بیشتر چون ارش لباس های راه راه  که ترکیب تیره و روشنه مثل سیاه و سفید اصلااااا دوست نداره

پیراهن نامزدیم یه لباس بسیار بلند سفید و کاملا ساده و یه پارچه ی طرح دار و ظریف و لخت ...قشنگ و عروسانه است اما حوصله ی لباس جدی ندارم می خوام یکم اسپرت تر باشه

یه پیراهن قهوه ای بسیار تنگ و کوتاه ... اولا که کفش قهوه ایم پامو خیلی اذیت می کنه و نمی خوام بپوشمش تازه تا حالا این لباسو  نپوشیدمش و اخرین بار که تو اتاق پرو پوشیدم  یکمی تنگ بود و من به امید اینکه لاغر بشم خریدمش اما لاغر نشدم که !

یه پیراهن تنگ و کوتاه ساده ی مشکی که از پشتش بسیار لختی می باشد ... اینم چند بار پوشیدم دیگه برام جذابیت نداره!

... رسیدم خونه و همه ی اینارو پرو کردم

حالا اگه گفتین کدوم انتخاب شد؟ . . .

یراهن قهوه ای با جوراب رنگ پا و علی رغم میل باطنیم کفش مشکی !

مامانم هم در یک حرکت غیر منتظره اومد و گیسوان  طولانی منو سشوار کشید منم جلوشو یه کوچولو جمع کردم که نریزه تو صورتم عصبی بشم و بقیه اش باز  و بعدش یه آرایش بسیار ساده ی کرم و نتیجه ی کار ... یه هانی بسیار خوشتیپ شیک و خوشگل و ناز و ....  البته از نظر آرش!

تاااازه ساعت ۸.۳۰ از خونه حرکت کردیم  به مقصد یه جای دور

تو راه هم آرش هر چی بد و بیراه بلد بود نثار داماد که میشه دوست ارش کرد که چرا برای مردم ارزش قائل نیستن و تا اینجا ادمو میکشن خصوصا که شب تعطیلی بود و اتوبان کرج شدییییییییدا شلوغ! و ما ۱۱ رسیدیم عروسی ! آرش یه جا یه میون بر خیلی خوب زد  اما چون آدرسشون درست حسابی نبود ما در واقع از جلوی خیابون عروسی رد شدیم و متوجه نشدیم در نتیجه کلییی رفتیم و کلیییی برگشتیم و آرش هم حسابی عصبانی شده بود و من حرص می خورم که آیا مگه یه عروسی ارزشه این همه عصبانیت داره؟!

خلاصه ۱۱ رسیدیم اما ظاهرا کاملا به موقع بود

چون هم بسیار بسیار من و همسری رقصیدیم و هم شام خوردیم و هم کلی عکس انداختیم و هم کلی با دیگر دوستان گفتیم و خندیدیم و ساعت ۱.۳۰ حرکت کردیم به سمت تهران

در لحظات اول همه چی خوب و عشقولی بود اما یکمی بعد ...

من بیچاره گفتم عروسیشون اینش خوب بود اونش خوب بود منم دلم می خواست عروسیمون این کارو بکنیم  اون کارو بکنیم ما چرا نکردیم و ... من داشتم با آرش درددل می کردم و اصلا قصد ناراحت کردن آرشو نداشتم اما آرش چون خیلی حساسه که من از عروسیمون ابراز نا رضایتی کنم یه هو عصبانی شد

منم باهاش قهریدم بعدش آرش مهربونی کرد اما من دیگه زیاد باهاش دوست نشدم

خونه رسیدیم و آرش رفت تو تخت اما من چون با آرش دوست نبودم تو حال نشسته بودم بعدش چراغا خاموش بود و خونه ساکت ساکت که ارش یهو کلشو اورد از در اتاق خواب بیرون و منم سرم پایین بود و فکر میکردم ارش خوابه و سرمو که بلند کردم یهو یه کله دیدم که از در روبروم اومده بیرون

واااااااااااااااقعا چنین ترسی تا حالا تجربه نکرده بودم

از ترس موهامو گرفته بودم میکشیدم و جیغ میزدم و گریه میکردم آرش میگه تمام بدنم داشت میلرزید

خلاصه ارش کلی ناز و نوازشم کرد تا اروم شدم اما تا ۵ اینا بیدار بودیم! هر وقت ارش می خواست بخوابه می گفتم نخواب من میترسم!

صبح قرار بود مامان اینا بیان دنبال ما و با هم بریم کردان ویلای یکی از فامیلای ما که آرش رو هم درست حسابی ندیدن تا حالا.صبح با تلفن مامان بیدار شدم و باید تا نیم ساعت دیگه آماده میشدیم یادم نیست که دوباره مثل نادان ها چی برگشتم گفتم که ارش باز خیلی ناراحت شدش اما هیچی نگفت و به بهانه ی اینکه بره کفشای کتونیشو از خونه شون بیاره رفت بیرون و نیم ساعت بعد برگشت این کارش حسااااااای غمگین و عصبانیم کرد وقتی برگشت انگار نه انگار  ! یک بطری اب اورد و ریخت رو من !! و من چون قهر بودم هیچ عکس العملی نشون نمیدادم و ارش هی بیشتر آب میریخت و می گفت خوشم میاد اینقدر ساکت شدی دوست دارم اذیتت کنم

بعدش که می خواستم زد آفتاب بزنم گرفت گفت بزار من بزنم و منو خوابوند رو تخت و کللللللل زد افتاب خالی کرد رو صورتم و گفت وای چه قدر سفید شدی! بعدشم کلی روشون طرح های مختلف کشید و اخرش شبیه ریش و سیبیل کرد رو  صورتم و من دیگه خندم گرفت و دوست شدیم

( میدونین من عروسیمو دوست داشتم واقعا هم روز عروسیم خیلی خوشحال بودم هیچ خاطره ی تلخی از روز عروسیم ندارم اما هیچ وقت دوست نداشتم عروسیم جدا باشه که متاسفانه شد به آرش گفتم عروسی ما خشک و رسمی بود ولی عروسی های که ارکستر داره خیلی باعث شاد تر شدن عروسی میشه اما ارش میگفت اینا فقط رو اعصاب ملتن اینقدر که بد و بدون ریتم می خونن از اینجور چیزا دیگه

بامزش این بود که وسط دعوا آرش می گفت ما اگه الان داریم بحث می کنیم اصلا نباید فکر کنی غیر طبیعیه هیچ اشکالی نداره که ما داریم بحث می کنیم چون همه ی روانشناسا میگن ماه ۴ به بعد عروسی وقت چلنج کردنه ! و بعد به بحث ادامه میداد..)

کردان خیلی خوش گذشت خصوصا استخرش و هر دومون احساس خوبی داشتیم و همه کلی از آرش تعریف کردن و همه می گفتن عجب داماد خوشتیپی!

 

خوب دوستای خوشگل فعلا تا اینجای قضیه داشته باشین  تا من برم یه کمی کار و بار بکنم بعدش بقیه شو می نویسم

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 12 مرداد1387ساعت 10:19  توسط هانیه  |